چمدون رو از بالای کمد آوردی پایین. بهت گفتن خب کجا؟ گفتی خواستم این گرد و غبار رو از سر و روش وا کنم. گفتی اصلا این چمدون بزرگ ها بهانه ای ه،
واسه نرفتن! واسه این جوون هاست؛ تا تو سالن پرواز فرودگاه با ابی گوش دادن، مزه ی کردن شوری اشک هاشون و همزمان صدای ممتد کشیده شدن چرخ های چمدون رو سنگ ها یه جور دلبری کنن واسه طرف شون. و در نهایت دویدن بین جمعیت و مسافر هایی که دارن خارج میشن از سالن پرواز و .. آخرش بوس و بغل. خیالت جمع بابا، انقدر بزرگ شدم که یواشکی یه روز خودم رو جمع کنم تو پالتوی سیاه ام و یواش یواش کاج های فرعی هشتم رو رد کنم و بلند بلند واسه خودم به اشک های آدم ها بعد رفتن ها بخندم. کسی که بخواد بره یه شب میون کف زدن هاش تو مهمونی قدم میشه. همون زمانی که بهت خیره شده خیلی وقت ه که آخرین چراغ قرمز رو رد کرده. نه منتظر میمونه کسی از زیر قرآن ردش کنه، نه پشت سرش آب بریزه. نه نیاز به چمدون بزرگ داره نه حتی بهانه های بزرگ. یه روز خودش رو جمع میکنه تو پالتوی سیاه ش تا طبق روال همیشه بره فرعی هشتم تا برای صبحونه تون سنگک بگیره یواش یواش کاج های فرعی هشتم رو رد میکنه همین طور که بلند بلند با خودش به اشک های آدم ها بعد رفتن ها می خنده، از اواسط خزر عبور میکنه.
پ.ن: لم داده بود رو مبل، می گفت این خرفات رو ول کنین جانِ هر کی دوس دارین. آقا جان مراسم مرگِ منِ ه و من نمی خوام صد سال سیاه باشه. حالا هروقت شما ها مُردین چَشم رو چِشَم. و بلند بلند به من و خواهرم نگاه می کرد و می خندید. والا دایی جان. این خاله و مادرت حوصله دارن. همینطور که خاله زبون ش رو گاز می گرفت و می گفت خدا نکنه یه بعد صد و بیس سال بگو. می گفت مگه عمر نوح رو می خوام تو هم خودت رو جمع کن. دستش رو میزد رو پاش و قهقهه میزد. ادامه داد بگین بسوزونن خاکسترش هم بریزن بره. مرگ ه. خیلی فرایند ساده ای ه. الکی شلوغ ش نکنین. ۱
❌ مِموریز
برچسب:
نویسنده: علی رحیمی
تاريخ: سه
شنبه
16 شهريور
1395 ساعت: 22:42