همیشه اینطوره، که ما آدما سعی می کنیم یه فلسفه ای واسه ی خودمون پیدا کنیم، که بتونیم ادامه بدیم. حتی گاهی اوقات اصلا به این ماجرا واقف نیستیم. حالا مهم نیست، که چقدر زمین خوردیم و چه شب هایی رو گذروندیم، که خورشیدش طلوع نمی کرده. هر چقدر هم قصه مون بد پیش رفته باشه. همیشه یه دلخوشی پیدا می کنیم، تا بتونیم دوباره روی پاهامون بایستیم. حتی اگه مجبور بشیم، عقاید مون رو زیر پا میذاریم و همه چی رو می اندازیم گردن جبر فصول.
اما من این روزها نمی تونم هیچ چیزی پیدا کنم، که جوابی باشه واسه سوال هام. و بتونم حداقل واسه چند دقیقه دل خوش کنم، که به یه منطقی رسیدم. همیشه میگن اتفاق هایی که اینجوری آدم ها رو به چالش می کشه، بهترین نقطه است برای رو به رو شدن با خود واقعی شون. الان بیشتر از هر وقت دیگه ای، به یه فلسفه ای نیاز دارم که منو از این اضطراب رهایی بده تا بتونم درست فکر کنم و تصمیم بگیرم. اما دچار یه تسلسلی شدم که من رو روز به روز بیشتر تو خودم مچاله و سرگردون میکنه. هر چی بیشتر دست و پا می زنم بیشتر توی جبر فرو میرم.
آدم هایی که به یه چیزی ایمان قلبی دارن حالا مهم نیست اصلا اون چیز چی می خواد باشه، می تونه یه شی باشه یا یه موجود تخیلی. راحت تر می تونن با شرایط و اتفاقات جدید خو بگیرن و به جواب برسن. اما وقتی به هیچ چیز اعتماد و یقین نداری و یه جورایی به پوچی رسیدی مثل یه تیله میمونی که دور خودت می چرخی و می چرخی و هیچ سرانجامی نداری...
برچسب:
نویسنده: علی رحیمی
تاريخ: چهارشنبه
4 مرداد
1396 ساعت: 6:26