دکتر با عجله وارد اتاق شد. یه ریز می گفت که دیرش شده و مریض هاش تو مطب منتظرش ان. جوری مریضام مریضام میکرد، که انگار من بُزم. هر چند با رفتار های بعدی ایشون شک بنده به این قضیه که، در نگاه شون: بقیه ی مریض ها گوسفندی بیش نیستن در نتیجه ما باید ببریم شون زیر تیغ چاقو تا حیف نشن؛ به یقین تبدیل شد! داشتم خم می شدم که دراز بکشم که یهو حس کردم یه جسم عظیمی سوار کول ام شده، دستش رو انداخته دور گردن ام و داره لباس ام رو می کِشه. در حالی که جایز بود بهش بگم: "عَیزم این پیراهن ه افسار نیست" با یه دست دیگه اش پانسمان رو جوری کشید بیرون که، این خزعبلات که هیچی، تا چند ثانیه اسمم یادم نمیومد. از شدت درد و البته خجالت صدام خفه شده بود. و فقط انگشت هام رو تو چشم هام فرو می کردم. و سیل خون بود که سرازیر می شد. در همین حین که دکتر داشت با جلادانه ترین ورژن ش انگشت مبارک رو فرو می کرد تو سوارخِ غاری که تو بدن ام حفر کرده بود و وجب میزد که چقدر زخم بسته شده. داد می زد آقای بیگلری لطفا بیاین اینور. در حالی که بعد از یه پرسه طولانی، تمام وزن ش رو انداخته بود رو پانسمان و با شدت فرو می بردش تو غار و تند تند شرایط ام رو برای آقای بیگلری توضیح میداد. بابا با اون شخصیت جدی اش که ذره ای لوس بازی رو روا نمی دونه، در حالی که کل تمرکز اش به من بود با لحن ناراحتی وسط حرف ش پرید و گفت صدف نفش عمیق بکش! دکتر سریعا دو تا باند رو به صورت گوله پیچ گذاشت رو هم و چسب زد. و سریع دست کش ها رو انداخت تو سطل، کیف ش رو زد زیر بغلش و پرپد بیرون. و بابا هم پشت سرش رفت. در همین حال تازه من سرگردون از اینکه چه اتفاقی واسم افتاده و اینجا چه خبره، افتان و خیزان بلند شدم از روی تخت. احساس کردم سردم ه و حالت تهوع دارم. به پرستاری که داشت با بی توجهی وسیله ها رو جمع می کرد شرایط ام رو توضیح دادم، اون هم با حالتِ لبخند بر لب برگشت گفت چیزی نیست عزیزم فشارت افتاده و رفت. رفتن ایشون همانا و سیاهی رفتن چشام و غش کردن ام همان.